توضیج: آنچه در ادامه خواهید خواند ترجمهٔ یادداشتی است از اسکات سومز (استاد فلسفه در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی) با عنوانِ Philosophy’s True Home که در مارس ۲۰۱۶ در نیویورک تایمز منتشر شده است. سومز در این یادداشت به یادداشتی از رابرت فرودمن و آدام بریگل با عنوان «وقتی فلسفه راه خود را گم کرد» پاسخ میدهد. او استدلال میکند که بر خلاف نظر فرودمن و بریگل، نهادینهشدن فلسفه در دانشگاه نه به منزوی شدن آن انجامیده است و نه به قطع رابطهٔ آن با دیگر رشتهها، بلکه درعوض به شکوفایی و ثمربخشی بیش از پیشِ آن انجامیده است.
ما همه بارها این سخن را شنیدهایم که فلسفه رشتهای است منزوی؛ رشتهای نشسته در «برج عاج» که عملاً از تمامی تلاشهای دیگر برای پیشرفت معرفت (از ریاضیات و علوم طبیعی گرفته تا دغدغههای عینی زندگی روزمره) جدا مانده است. برای این جدایی دلایل بسیاری برمیشمارند. رابرت فرودمن و آدام بریگل، در جستاری پرخواننده با عنوان «وقتی فلسفه راهش را گم کرد»، ادعا میکنند که جدایی فلسفه از حیات فکری بشر از آنجا آغاز شد که در اواخر قرن نوزدهم در دانشگاهها نهادینه شد و از مطالعۀ انسان و طبیعت، که اکنون در قلمرو علوم اجتماعی و طبیعی است، فاصله گرفت.
این نهادینهشدن، بهادعای نویسندگان، فلسفه را از هدف راستینش (یعنی فراهمآوردن دانشی برای زیستی فضیلتمندانه و پربار) بازداشت. من اما نظر دیگری دارم: فلسفه نه از علوم اجتماعی، طبیعی، و ریاضی جدا افتاده است، و نه از مطالعۀ خیر و عدالت و فضیلت (که اینها هرگز هدف اصلی آن نبوده است) غافل شده است.
نویسندگان ادعا میکنند که فلسفه با ساختن قلمروی پالایششده، که تنها دردسترس متخصصانِ دارای صلاحیت است، ارتباط خود را با سایر رشتهها قطع کرد. درست است که بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ برخی فیلسوفان، بهویژه تجربهگرایان منطقی، از موضوعی خاص برای فلسفه سخن میگفتند، اما ازآنجاکه آن موضوعْ تحلیل منطقی برای وحدتبخشی به همۀ علوم بود، میانرشتهایبودن در کانون توجهشان قرار داشت.
در پی این دوره (در بریتانیا) دو دهه فیلسوفانی برجسته فلسفه را با تحلیل زبانیِ غیرصوری یکی میدانستند. خوشبختانه، این نگرش مضیّق مانع مساهمت فیلسوفان در علم زبان و مطالعۀ حقوق نشد. هیچیک از این دو جنبشْ معرّفِ فلسفۀ دوران خود نبودند و هیچیک از آنها منبعث از قرارگرفتنِ فلسفه در دانشگاهها نبودند.
این تصور که فلسفه از دیگر رشتهها جدا بوده و است بخش بزرگی از تاریخ آن را نادیده میگیرد. از ۱۸۷۹ تا ۱۹۳۶ فیلسوف ـ ریاضیدانانی چون گوتلوب فرگه، برتراند راسل، کورت گودل، آلونزو چرچ، و آلن تورینگ منطق نمادین را پدید آوردند، در پایهریزی بنیادِ نظریۀ مجموعهای برای ریاضیات مشارکت داشتند، و نظریۀ صوری محاسبات را، که آغازگر عصر دیجیتال بود، طرح کردند.
در حوزۀ زبانشناسی نیز، از حدود ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۵، فیلسوفانی چون رودلف کارنپ، سول کریپکی، ریچارد مونتگیو، و دیوید کاپلان ایدههایی دربارۀ نسبت میان منطق و معنای زبانی مطرح کردند که چهارچوبی برای مطالعۀ معنا در همۀ زبانهای انسانی فراهم ساخت. دیگرانی چون پل گرایس و جی. ال. آستین نشان دادند که چگونه معنای زبانی با اطلاعات مربوط به سیاق ترکیب میشود تا محتوای ارتباطی را غنی سازد و چگونه برخی عملکردهای زبانی میتوانند واقعیتهای اجتماعی را دگرگون سازند. امروز تلقی فلسفی جدیدی از نسبت میان معنا و شناخت֯ بُعدی دیگر به زبانشناسی افزوده است.
نظریۀ تصمیم (علم هنجارهای عقلانی حاکم بر عمل، باور، و تصمیمگیری در شرایط عدم قطعیت) را فیلسوفانی چون فرانک رمزی، رودلف کارنپ، و ریچارد جفری در قرن بیستم بنیان نهادند. این نظریه، با بیان اینکه عقلانیت با عطفنظر به شواهد، اولویتها، و قدرت باورهای ما چه اقتضائاتی دارد، در علوم سیاسی و اقتصاد نقشی بنیادی ایفا میکند. امروزه هیچ شاخهای از فلسفه در جذب نخبگان جوان بهاندازۀ این حوزه موفق نیست.
فلسفه همچنین به روانشناسی در مسیر طولانی خود برای فاصلهگرفتن از رفتارگرایی تنگنظرانه و فرویدگرایی گمانهزنانه کمک کرد. دیدگاه کارکردگرایانۀ اواسطِ قرن بیستم، که هیلاری پاتنم پیشگام آن بود، در این مسیر تعیینکننده بود. مطابقِ این دیدگاه، درد، لذّت، و باور نه صرفاً گرایشهای رفتاریاند و نه حالتهای عصبیِ صرف، بلکه عللی درونیاند در تعامل با یکدیگر که پذیرای تحققهای فیزیکی بسیار متفاوتی هستند و بهروشهایی معین درخدمت اهداف افراد قرار میگیرند. این نگرش امروز در روانشناسی شناختی و علوم اعصاب جا گرفته است.
فلسفه در فیزیک قرن بیستم نیز اثرگذار بود و بر اندیشۀ فیزیکدانان بزرگی همچون آینشتاین، بور، و هایزنبرگ تأثیر گذاشت. فیلسوفانی چون موریس شلیک و هانس رایشنباخ نیز با جذب فیزیک نوین در نظامهای فلسفی خود نشان دادند که این علاقه دوسویه است. امروز فیلسوفانی مانند دیوید آلبرت، هانس هالورسن، لورا روچه، هیلاری گریوز، و دیوید والاس مفاهیم فیزیک کوانتومی را برای غیرفیزکدانان شرح میدهند و درعینحال مسائل را چنان مفهومپردازی میکنند که برای فیزیکدانان نیز سودمند است. فلسفۀ زیستشناسی مسیری مشابه را میپیماید. فلسفۀ علم امروز از فلسفۀ طبیعیِ ارسطو دشوارفهمتر است، چراکه پیکرۀ بزرگتر و از نظر فنّی پیچیدهتری از دانش را نظاممند میسازد.
تعامل فلسفه با ریاضیات، زبانشناسی، اقتصاد، علوم سیاسی، روانشناسی، و فیزیک به تخصص نیاز دارد. این تخصص نه عامل انزوا، بلکه شرط امکان ارتباط و همکاری میان رشتههاست. همواره چنین بوده است. اُکام، دکارت، لایبنیتس، و کانت از علوم و ریاضیات زمان خود کاملاً آگاه بودند. لاک و هیوم نه با حسادت و احساس حقارت (که فرودمن و بریگل بهاشتباه به فیلسوفانی نسبت میدهند که به علم قرن بیستم واکنش نشان میدادند)، بلکه با تمایل به کاربرد درسهای نیوتن در فلسفههای طبیعی ذهن خود واکنش نشان دادند؛ فلسفهای که همان روانشناسیِ درحال تولد بود.
پیشرفت علمیْ فلسفه را از موضوع علمی سابقش محروم نکرده است تا آن را ناچار سازد تنها بر اخلاق تمرکز کند. درواقع فلسفه وقتی شکوفا میشود که دانستهها آنقدر هستند که پیشرفت تصورپذیر باشد، اما هنوز بهسبب ابهام روششناختی این امر محقق نمیشود. فلسفه با طرح پرسشهای بدیع، پیشنهاد پاسخهای ممکن، و ساختن ابزارهای مفهومی تازه به شکستن این بنبستها کمک میکند. گاه در هنگام زایش علوم چنین میکند (چنانکه در فیزیک قرن هفدهم و زیستشناسی قرن نوزدهم) و گاه در دوران بلوغشان. هرچه علم پیش میرود، کار فلسفه بیشتر میشود، نه کمتر.
دانش ما از جهان و خودمان مانند موجی در اطراف سنگریزهای که در استخر افتاده است گسترش مییابد: هرچه از مرکز دورتر شویم، مساحت دایرۀ گسترشیابنده (یعنی حوزۀ معرفت قطعی ما) افزایش مییابد، اما محیط آن، که مرز میان دانش و نادانی است، نیز گستردهتر میشود. در این مرز است که یقین به گمان بدل میشود و سردرگمی روششناختی بازمیگردد. فلسفه در این مرز مشغول گشتزنی است؛ میکوشد دریابد چگونه بدانجا رسیدهایم و گام بعدیمان را مفهومسازی کند. کار آن را پایانی نیست.
درست است که پیشرفت در اخلاق و فلسفۀ سیاسی و جستوجوی معنای زندگی بهاندازۀ دیگر حوزهها چشمگیر نبوده است، اما اینک شتاب گرفته است. پس از فرسایش ایمان به نظریههای اخلاقی در آغاز قرن بیستم و درخواست برای برچیدن آنها در میانۀ قرن، جان رالز و رابرت نوزیک در دهۀ ۱۹۷۰ فلسفۀ عدالت را احیا کردند. نظریههای جامع اخلاقی، ازجمله نظریههای توماس اسکنلن و استیون داروال، نیز دوباره ظهور کردهاند. حتی بحثهایی دربارۀ مرگ و معنای زندگی با رهبری توماس نیگل، ساموئل شفلر، شلی کیگن، و سوزان وُلف رونقی تازه یافتهاند. همانگونهکه همکارم جیک راس یادآور میشود، پیشرفتهایی که از ۱۹۷۰ تا کنون در فهم مفاهیمی چون خیر، عدالت، و شکوفایی انسانی حاصل شده با دستاوردهای فیلسوفان از زمان ارسطو تا ۱۹۷۰ قابلقیاس است.
معرفتِ لازم برای تداوم رسالت فلسفه، ازجمله پیوند حیاتی آن با دیگر رشتهها، بسی وسیعتر از آن است که در ذهن یک نفر بگنجد. علیرغمِ این پندار رایج که رسالتِ فلسفه تنها در عرصۀ عمومی محقق میشود، فیالواقع فیلسوفان در دانشگاهها بهترین عملکرد را دارند؛ جایی که میتوانند دانش کسب کنند و آن را با همکارانشان در دیگر رشتهها به اشتراک بگذارند. همچنین برای فلسفه حیاتی است که دانشجویان را (چه آنان که در این رشته تحصیل میکنند و چه آنان که نمیکنند) درگیر و علاقهمند سازد. هرچند فلسفه هیچگاه مخاطب عام نداشته است، اما همچنان بهطرز شگفتآوری برای دانشجوی عادی قابلدسترس است؛ برخلاف علوم طبیعی، در چند درس کارشناسی میتوان به مرزهای آن رسید.
۱۵۰ سال گذشته، نه سالهای «ناکامیهای دیرپای»، بلکه بهترین سالهای فلسفه بودهاند.
اشتراکگذاری