توضیح مترجم:
آنچه در ادامه میآید ترجمۀ مقالهای است که رِی مانک (Ray Monk)، زندگینامهنویس ویتگنشتاین، در سال ۱۹۹۹ در مجلۀ Prospect با عنوان «Wittgenstein’s Forgotten Lesson» به چاپ رسانده است. مانک، در این مقاله، استدلال میکند که بزرگترین یاریبهرِ ویتگنشتاین متأخر به فلسفه برجسته ساختن گونهای از فهم 1 است که در تاریخ فلسفۀ غربْ انگار هیچگاه معرفتبخش (knowledge-endowing) پنداشته نشده است، گونهای از فهم که (همانگونهکه ویتگنشتاین در فقرههای ۵۳۳-۵۳۲ پژوهشهای فلسفی تصریح میکند) در فهمیدنِ «یک تِم موسیقایی»، «یک شعر»، و یا (آنگونهکه ویتگنشتاین در جایجای نوشتههای متأخرش اشاره میکند) در فهمِ یک قاعدۀ دستور زبانی رخ میدهد. ویتگنشتاین، با دفاع از شأن معرفتشناختی این فهمِ «نظریهگریز»، در تلاش بود تا از کیان امرِ انسانی و «فرهنگ» دربرابر دستدرازیهای فروکاستگرایانۀ علمباوری2، و نه علم3، پاسداری کند. در زمانۀ چیرگی روزافزون هوش مصنوعی بر زیست فرهنگی ما، در زمانهای که آرامآرام داریم باور میکنیم که هوش مصنوعی واقعاً میتواند بهجای ما فکر کند، بهجای ما درد و دل کند، بهجای ما از زیبای شعر حافظ لذت ببرد، و حتی بهجای ما به دیگری عشق بورزد، بازیابی اندیشۀ ویتگنشتاین بیش از پیش بایسته است.
فلسفۀ لودویگ ویتگنشتاین در ستیز است با علمباوری غالب بر عصر ما. ری مانک توضیح میدهد که چرا اندیشۀ او هنوز هم مهم است.
لودویگ ویتگنشتاین را بسیاری، ازجمله خود من، بزرگترین فیلسوف این قرن میشناسند. دو اثر بزرگ او، رسالۀ منطقی-فلسفی (۱۹۲۱) و پژوهشهای فلسفی (که پس از مرگش در سال ۱۹۵۳ منتشر شد)، تأثیر بهسزایی در دگرگونیهای بعدی فلسفه داشتهاند، بهویژه در سنت تحلیلی. شخصیت فرهمند4 او هنرمندان، نمایشنامهنویسان، شاعران، رماننویسان، موسیقیدانان و حتی فیلمسازان را مجذوب خود کرده است، آنچنانکه شهرت او فراتر از مرزهای زندگی آکادمیک گسترش یافته است.
بااینحال، به یک معنا، اندیشههای ویتگنشتاین تأثیر چندانی بر زندگی فکری این قرن نداشته است. همانطورکه خود او دریافته بود، سبکِ اندیشیدن او در تضاد است با سبکِ غالب در عصر ما. آثار او مخالف آن چیزی است که خود او یک بار از آن چنین یاد کرد: «روحی که جریان پهناور تمدن اروپایی و آمریکایی را برمیسازد و همگی ما در آن جای داریم». نزدیک به پنجاه سال پس از مرگ او، اکنون واضحتر از همیشه میتوانیم ببینیم که این تصورِ او که داشت خلاف جریان شنا میکرد کاملاً موجه بوده است. اگر بخواهیم برچسبی برای توصیف این جریان (سبک اندیشیدن) انتخاب کنیم، میتوانیم آن را «علمباوری» بنامیم، دیدگاهی که براساس آن هر پرسشِ فهمپذیری یا راهحلی علمی دارد یا اساساً هیچ راهحلی ندارد. دربرابر این دیدگاه بود که ویتگنشتاین به ستیز برخاست.
علمباوری شکلهای گوناگونی به خود میگیرد. در علوم انسانی، این دیدگاهْ خود را چنین نمایان میسازد: وانمود کردن به اینکه فلسفه، ادبیات، تاریخ، موسیقی، و هنر را میتوان چنان مطالعه کرد که انگار این رشتهها هم گونهای از علوم هستند، و «پژوهشگرانی» که مجبورند «روششناسیهای» ویژۀ خود را تصریح کنند؛ تلاش متظاهرانهای که به نگارش حجم عظیمی از نوشتار دانشگاهی بیکیفیت منجر شده است، نوشتههایی که با نظریهپردازیهای مندرآوردی، تخصصهای شبههبرانگیز، و پروراندن واژگان شبهفنی شناخته میشوند. ویتگنشتاین (اگر اکنون زنده بود) به چنین دگرگونیهایی مینگریست و اشک میریخت.
پرسشهای بسیاری وجود دارند که ما پاسخی علمی برای آنها نداریم، نه به این دلیل که آنها رازهایی ژرف و نفوذناپذیرند، بلکه به این دلیل که اینگونه پرسشها اساساً پرسشهای علمی نیستند. این پرسشها موضوعهایی همچون عشق، هنر، تاریخ، فرهنگ، و موسیقی را در بر میگیرند؛ پرسشهایی که درحقیقت با تلاش برای به دست دادن فهمِ بهتری از خودمان در هم تنیدهاند. امروزه، بسیاری بر این باورند که رسوایی بزرگ عصر ما این است که هنوز نظریهای علمی دربارۀ (چیستیِ) آگاهی نداریم. بنابراین، با همراهی فیزیکدانان، دانشمندان رایانه، روانشناسان شناختی، و فیلسوفان، کارزار بینا ـ رشتهای سترگی شکل گرفته است تا به پرسشهای «آگاهی چیست؟»، «خودْ چیست؟»، و … پاسخهای علمیِ پذیرفتنیای به دست دهند.
یکی از نظریههای پیشرو در این عرصۀ پرآشوبْ نظریهای است که به دست راجر پنروز5 ریاضیدان پیش نهاده شده است، نظریهایی مبنی بر اینکه جریانِ آگاهیْ زنجیرهای است از رویدادهای فیزیکیِ کوانتومیِ سازمانیافته که در مغز رخ میدهد. نظریۀ پنروز این است که هر لحظهای از آگاهی توسط یک زیرـ پروتئین در مغز بهنام توبولین6 تولید میشود. این نظریه، بهاعتراف خود پنروز، گمانهزن است، و از دید بسیاری شاذ و ناممکن به نظر میرسد. اما فرض کنید روزی کشف کنیم که نظریۀ پنروز درست بوده؛ آیا درنتیجۀ چنین کشفی ما خودمان را بهتر خواهیم فهمید؟ آیا (دست یافتن به) نظریهای علمی تنها گونۀ فهمیدن است؟
خوب، ممکن است بپرسید «مگر گونۀ دیگری از فهمیدن هم وجود دارد؟». پاسخ ویتگنشتاین به این پرسش، بهنظر من، بزرگترین و درعینحال نادیدهانگاشتهشدهترین دستاورد اوست. اگرچه اندیشۀ ویتگنشتاین میان آثار متقدم و متأخرش دستخوش تغییر شد، مخالفت او با علمباوری همواره پایدار باقی ماند. او مینویسد: فلسفه «نه یک نظریه، بلکه یک فعالیت است». هدف فلسفه نه دستیابی به حقیقتِ علمی، بلکه رسیدن به وضوحِ مفهومی است. در رساله، این وضوح از راه فهمِ درستِ فرمِ منطقیِ زبان به دست میآید، فهمی که پس از دستیابی، محتوم بود که همچنان گفتناپذیر7 باقی بماند. این امر ویتگنشتاین را واداشت تا گزارههای فلسفی خود را با نردبانی مقایسه کند که پس از بالا رفتن از آن دور انداخته میشود.
ویتگنشتاین، در آثار متأخر خود، انگاشتِ فرمِ منطقی و همچنین مفهومِ حقایقِ بیانناپذیر را کنار گذاشت. او اکنون باور داشت که تفاوت بین علم و فلسفه در دو گونۀ متمایز از «فهمیدن» نهفته است: فهم نظری و غیرنظری8. فهم علمی از راه برساختن و آزمودن فرضیهها و نظریهها به دست میآید؛ از دیگر سو، فهم فلسفی بهطور قاطع غیرنظری است. آنچه در فلسفه بهدنبال آن هستیم «[گونهای از] فهمیدن است که در دیدنِ پیوندها نهفته است».
فهم غیرنظری گونهای از فهم است که در فهمیدن یک شعر، یک قطعۀ موسیقی، یک شخص، و یا حتی یک جمله تجربه میکنیم. مثلاً، کودکی را که زبان مادریاش را میآموزد در نظر بگیرید. آیا کودک آنچه را که به او میگویند میفهمد، چون پیشاپیش (دربارۀ معنای واژگانی که میشنود) نظریهای را صورتبندی کرده است؟ البته که میتوان چنین گفت (و بسیاری از زبانشناسان و روانشناسان نیز دقیقاً همین را گفتهاند)، اما این شیوهای گمراهکننده است برای توصیف چیزی که اینجا رخ میدهد. معیار ما برای گفتن اینکه کودک آنچه به او گفته میشود را میفهمد این است که رفتارِ درخوری از خود نشان میدهد؛ کودک نشان میدهد که عبارت «این کاغذ را داخل سطل زباله بگذار» را فهمیده است، آنگاه که مثلاً (به درستی) از این دستور پیروی میکند.
نمونهای دیگر، که برای ویتگنشتاین بسیار عزیز بود، فهمیدنِ موسیقی است. چگونه میتوان فهمِ خود از یک قطعه موسیقی را نشان داد؟ خوب، شاید با نواختنِ پرشور (اجرای بااحساس) آن قطعه یا با به کار بردن استعارههای مناسب برای توصیف آن؛ و چگونه میتوان توضیح داد که «نواختن پرشور» چگونه چیزی است؟ [اینجا] آنچه نیاز داریم، بهگفتۀ ویتگنشتاین، «یک فرهنگ» است: «اگر کسی در فرهنگِ [موسیقایی] خاصی پرورش یابد و سپس به موسیقی با چنین و چنان شکلی واکنش نشان دهد، میتوانید به او استفاده از عبارت”نواختن پرشور“را بیاموزید». آنچه برای (درک) این نوع فهمیدن نیاز است شکلی است از زندگی، مجموعهای از کردارهای مشترک اجتماعی، همراه با توانایی شنیدن و دیدنِ پیوندهایی که بهدست شرکتکنندگان در این شکل از زندگی برساخته میشوند.
آنچه درمورد موسیقی صادق است بر زبان عادی نیز صدق میکند. ویتگنشتاین در پژوهشهای فلسفی میگوید: «فهم یک جمله بسیار بیشتر از آنکه فکر میکنی شبیه به فهم یک تِم در موسیقی است». فهمیدن یک جمله نیز نیازمند شرکت کردن در شکل خاصی از زندگی، یا همان «بازی زبانیای»، است که جمله به آن تعلق دارد. رایانهها جملههایی را که پردازش میکنند نمیفهمند، نه به این دلیل که هنوز پیچیدگی عصبشناختی کافی را ندارند، بلکه به این دلیل که آنها در فرهنگی که این جملهها به آن تعلق دارند شرکت نمیکنند، و نمیتوانند هم شرکت کنند. یک جمله از راه همبستگی یکبهیک واژههایش با اشیاءِ در جهان معنا پیدا نمیکند؛ جمله از راه کاربردی که در زندگی اجتماعی انسانها دارد معنا مییابد.
شاید همۀ اینها بهطور پیشپاافتادهای درست به نظر برسند. خود ویتگنشتاین کارش را همچون «خلاصهای از پیشپاافتادگیها»9 توصیف کرده است؛ اما وقتی فلسفی میاندیشیم، تمایل داریم این پیشپاافتادگیها را فراموش کنیم و درنتیجه دچار سرگشتگی میشویم؛ مثلاً وقتی که تصور میکنیم که اگر رفتار کوانتومی ذرات زیراتمی درون مغزمان را مطالعه کنیم، خودمان را بهتر درک خواهیم کرد؛ چیزی شبیه این باور که مطالعۀ علم پژواکشناسی10 به ما کمک خواهد کرد تا موسیقی بتهوون را بفهمیم. چرا نیاز داریم این پیشپاافتادگیها به ما یادآوری شوند؟ زیرا ما افسون شدهایم اینگونه فکر کنیم که اگر نظریهای علمی دربارۀ چیزی نداشته باشیم، هیچ فهمی از آن نداریم.
یکی از تفاوتهای اساسی بین روش علم و فهم غیرنظری، که در موسیقی، هنر، فلسفه و زندگی روزمره نمایان است، این است که علم بهدنبال سطحی از کلیت است که ذاتاً از چنگ این شکلهای دیگرِ فهم میگریزد. به همین دلیل است که فهمیدنِ انسانی دیگر هرگز نمیتواند یک علم باشد. فهم یک شخص یعنی مثلاً توانایی تشخیص اینکه آیا او منظور خود را صادقانه بیان کرده است یا نه، یا اینکه آیا ابراز احساسات او واقعی است یا ساختگی. و چگونه میتوان این گونه فهم را کسب کرد؟ ویتگنشتاین این پرسش را در پایان پژوهشهای فلسفی مطرح میکند: «آیا چیزی بهنام قضاوت کارشناسانه دربارۀ اصالت ابراز احساسات وجود دارد؟». او پاسخ میدهد: بله، وجود دارد.
اما شواهدی که چنین قضاوتهای کارشناسانهای دربارۀ انسانها بر آن استوار است «سنجشناپذیر»11 هستند، و دربرابر فرمولبندی کلی، که ویژگی علم است، مقاومت میکنند. ویتگنشتاین مینویسد: «شواهد سنجشناپذیر چیزهاییاند مانند ظرافتهای نگاه، ایما و اشارهها، و لحن سخن گفتنِ کسی. ممکن است یک نگاه عاشقانۀ واقعی را تشخیص دهم و آن را از یک نگاه متظاهرانه متمایز کنم… اما ممکن است در توصیف تفاوت آن دو کاملاً ناتوان باشم… اگر یک نقاش بسیار بااستعداد بودم، شاید میتوانستم نگاه واقعی و ساختگی را در نقاشیهایم بازنمایی کنم».
اما این واقعیت که ما با امور سنجشناپذیر سروکار داریم نباید ما را به این باور برساند که همۀ ادعاهای مبنیبر فهمیدنِ دیگر انسانها بیاعتبارند. وقتی ویتگنشتاین دربارۀ رمان ِمحبوبش، برادران کارامازوف، با موریس دروری بحث میکرد، دروری گفت که شخصیت پدر زوسیما را تأثیرگذار یافته است. داستایوفسکی دربارۀ زوسیما مینویسد: «گفته میشد که… او آنقدر اسرار، اندوهها، و اعترافات را در روح خود جذب کرده بود که درنهایت به چنان باریکبینیای دست یافته بود که میتوانست در همان نگاه نخست به چهرۀ یک غریبه بگوید که چرا آمده است، چه میخواهد و چه نوع عذابی وجدان او را میآزارد». ویتگنشتاین پاسخ داد: «بله، واقعاً کسانی مانند این وجود داشتهاند که میتوانستند مستقیماً به درون روح دیگران بنگرند و آنها را پند دهند».
یکی از گزینگویههای مشهور پژوهشهای فلسفی این است که «یک فرایند درونی نیازمند معیارهای بیرونی است». بسیاری فراموش میکنند که ویتگنشتاین چه تأکید زیادی داشت بر نیاز به ادراکِ باریکبینانۀ این «معیارهای بیرونی» با تمام سنجشناپذیر بودنشان. و کجا میتوان چنین حساسیتِ موشکافانهای را یافت؟ معمولاً نه در آثار روانشناسان، بلکه در آثار هنرمندان بزرگ، موسیقیدانان، و رماننویسان. ویتگنشتاین در فرهنگ و ارزش مینویسد: «امروزه آدمها گمان میکنند که دانشمندان وجود دارند تا به آنها چیزی بیاموزند و شاعران و موسیقیدانها و… وجود دارند تا به آنها لذت بدهند. اینکه این گروه دوم هم چیزی برای آموختن به آنها دارند به فکرشان خطور نمیکند».
در زمانۀ ما، که علوم انسانی مجبورند وانمود کنند که گونهای از علوم هستند، بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم به درسهایی که ویتگنشتاین -و هنرها- درمورد آن گونۀ دیگر فهمیدن به ما میآموزند.
اشتراکگذاری